از روزی که تو رفتی ،من به حال تو غبطه میخورم.یاد خاطرات کودکی،
بوی بهار نارنج وشالیزار
و پسرکی که بوی برنج و عرق میدادو
مدام عاشق میشد
سخت دلگیرم میکند.
...حالا تو با باد رفته ای و باد بوی خنده های روز های رفته را با خود میاورد
و من بغض کودکی ام را غمگنانه در آغوش می کشم
ظهر تابستان شمال-خانه ی گلی پدر بزرگ با ایوان چوبی بلند رو به حیاط
و پسری که فرصت عاشق شدن را در نگاه دختر همسایه جستجو می کرد
ولی مغرور پا به پای باد در کوچه ها میخواند
با غوک هایی که باران فردا رادوعده میدادند
غروب دلگیر و...
پشه بندی که فقط ماموریت داشتند ترا در سالهای دور تر
غمگین تر از خاطراتت کنند!
خوابمان که نمی برد
آرزوهای شیرین و رویاهای کالمان را زیر چادر شب مادر بزرگ می ریختیم
و نجوا کنان سرمست از خاطراتی که فقط مال خودمان بود،خود را تا صبح مچاله میکردیم و به خواب می رفتیم.
طعم فراموش نشدنی" عروس گولی"و بهار نارنج دلم را به بازی میگیرد.
تابستان و وقت جان کندن "برنج بار"و تاب خوردن از سر سنگینی فرقان های پر از برنج بر مرزهای مزرعه تا رسیدن به "کندوج"
سرزمین مان بچگی کرد،تا بزرگ شویم.
مزارع مان سیمانی شدند
تا امروز در هجوم پولاد و سیمان
تنها نمانیم.-کم نیاوریم-نپوسیم!
محله مان با من و روزگارم سیمانی شدند.
باغ های من تابه امروز مرا بدرقه کردند و به خاک سپردند.
مادرانمان اما در حریری از مخمل سبز ،
-دایه گان توت و شالیزار-
جاودانه ماندند.
ما پیر شدیم ،پیر پیر،تا همچنان قصه گوی شبهای غوک ها شویم ،
تا بر گیسوی باد بنشینیم و بر مرگ زود هنگام شکوه سرزمینهامان بغض کنیم ،لا ابالی تر از فرزندانمان!
از یاد ببریم که: ما ریشه هامان با
آقا دار سر کوچه سخت تنیده است!
جواد اسفند88
بوی بهار نارنج وشالیزار
و پسرکی که بوی برنج و عرق میدادو
مدام عاشق میشد
سخت دلگیرم میکند.
...حالا تو با باد رفته ای و باد بوی خنده های روز های رفته را با خود میاورد
و من بغض کودکی ام را غمگنانه در آغوش می کشم
ظهر تابستان شمال-خانه ی گلی پدر بزرگ با ایوان چوبی بلند رو به حیاط
و پسری که فرصت عاشق شدن را در نگاه دختر همسایه جستجو می کرد
ولی مغرور پا به پای باد در کوچه ها میخواند
با غوک هایی که باران فردا رادوعده میدادند
غروب دلگیر و...
پشه بندی که فقط ماموریت داشتند ترا در سالهای دور تر
غمگین تر از خاطراتت کنند!
خوابمان که نمی برد
آرزوهای شیرین و رویاهای کالمان را زیر چادر شب مادر بزرگ می ریختیم
و نجوا کنان سرمست از خاطراتی که فقط مال خودمان بود،خود را تا صبح مچاله میکردیم و به خواب می رفتیم.
طعم فراموش نشدنی" عروس گولی"و بهار نارنج دلم را به بازی میگیرد.
تابستان و وقت جان کندن "برنج بار"و تاب خوردن از سر سنگینی فرقان های پر از برنج بر مرزهای مزرعه تا رسیدن به "کندوج"
سرزمین مان بچگی کرد،تا بزرگ شویم.
مزارع مان سیمانی شدند
تا امروز در هجوم پولاد و سیمان
تنها نمانیم.-کم نیاوریم-نپوسیم!
محله مان با من و روزگارم سیمانی شدند.
باغ های من تابه امروز مرا بدرقه کردند و به خاک سپردند.
مادرانمان اما در حریری از مخمل سبز ،
-دایه گان توت و شالیزار-
جاودانه ماندند.
ما پیر شدیم ،پیر پیر،تا همچنان قصه گوی شبهای غوک ها شویم ،
تا بر گیسوی باد بنشینیم و بر مرگ زود هنگام شکوه سرزمینهامان بغض کنیم ،لا ابالی تر از فرزندانمان!
از یاد ببریم که: ما ریشه هامان با
آقا دار سر کوچه سخت تنیده است!
جواد اسفند88
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر